My Sasy classmate

از وقتی اومدم اینجا یه بازگشتی داشتم به دوران تکامل خودم، n امین «دوره ی نوجوانی»! یعنی حالات عجیب غریبم خودمو یاد اون زمونام میندازه. پریشونی، سردرگمی، بحران هویت، وابستگی، ترس از مقاله و سمینار و رساله و حال به هم خوردگی از دانشجوی هم رشته ام در واحد علوم تحقیقات و ...! در کل حالت مسترشیپی که رو امور زندگیم پیدا کرده بودم رو از دست دادم. انگار که دوباره روز از نو و روزی از نو! دوباره از اول باید بزرگ شم اینجا. سرتیفیکیت بزرگسالیمو که تو یه داقوز آباد دیگه گرفتم، اینجا کانفِرم نمی کنن!

لژیونر محترم واحد علوم تحقیقات خیلی پررو تر، گستاخ تر، خودخواه تر و نچسب تر از اونی هست که بتونم به پروژه مشترک باهاش فکر کنم. یه خود گه پنداری محوی تو روح و روانش ریشه دوونده که خودشو گادفادر سیستم های هوشمند می دونه... برعکس اون چیزی که طبیعت شیرازی الاصل بودنم طلب می کنه، ترم پر چالشی رو پیش رو دارم شیطونه میگه کار و زندگیم رو ول کنم جمع کنم بیام همینجا بچسبم درس پوز این بابا رو بزنم... 

Amini.§

در جبر جهان مجبور

پاییز برای من بخودی خود مضخرفه؛ وقتی سرما بخورم، وقتی برا رسیدن به ترمینال دیر کنم،  ازقضا دوتا راننده تاکسی بخورن به پستم که سر مسافر تا مرز کتک زدن هم پیش برن، بعد بغل دستیم یه آدم عوضیه مریض و بیشعور باشه که از دستش بچپم یه گوشه باز وول بخوره و از دستش امنیت نداشته باشم میشه مضخرف به توان n. میشه یه روز عصبی کننده که مجبورم ۱۲ ساعت تو اتوبوس باشم تا فرداش ۱۲ ساعت بکوب دوتا درس نچسب رو با دوتا استاد نچسب تر تحمل کنم. همیشه از همه یه نفره های دنیا بیزار بودم؛ خونه، خیابون، کلاس، مسافرت حتی خوردن نوشیدنی یه نفره منو تا سرحد جنون عصبی میکنه. اما زندگی یه قانون ننوشته داره از هر چی بدت بیاد همون بسرت میاد منم از ترکش این قانون مستثنی نیستم. تنهایی فقط برا خداست نه بنده خدا... بجای پیشرفت واپس روی دارم می کنم، شاید به نوجوونی، شاید کودکی، شایدم به دوره بشر اولیه. به تجربه ی بی واسطه ی جهان حسی. شاید دارم هجرت می کنم به نیمکره راست مغزم! به دنیای امن تجسم و تصور و استعاره. به سلوک اسکیزوییدی. دنیا جای امنی نیست...
Amini.§

برگ برگ این شب سیاه یکان یکان درد می کشد...

۱) امروز رو هم مرخصی بودم مثل چند روز قبل، عمده کارهای مفید من در این روز عبارت بودند از رفتن به دیدار دوست جانم به شکرانه بازگشتش از کربلا، تماشای فیلم me before you که آخرش وقتی نقش اول داستان تو یه کافی شاپ تو پاریس داشت با آرامش قهوه میخورد من با چشمهایی که گریه امونش رو بریده بود همینطور تا مغز استخونم می سوخت و خاکستر میشد. بقیه روزم به همنشینی طولانی با تشک، پتو و بالش و خوندن محاسبات نرم نچسب گذشت. و حالا در پایانی مضخرف تر که دارم از سرما می لرزم زیر لحاف، تو تاریکی و ساعت سه و نیم صبح با فکرهای تو مغزم جون می کنم.

۲) کنتاکت کار و درس بدجوری داره میره رو مخم اگه زندگی و پیشرفت این چیزیه که من دارم سپری میکنم، به معنی مفهوم زندگی و آدمهایی که از گذشته تا امروز رو زمین خدا بودن خیانت شده.

۳) جناب استاد نه تنها کلاسم رو به خاطر تعطیل رسمی بودن جمعه به تعویق نیانداخت بلکه طی یک فقره تماس تلفنی چند ساعت فوق برنامه هم برام برید. هرچند من آدم زمان زیاد نیستم که یک هفته و چند روز این ور اون ور دردی ازم دوا کنه و اوج بهره وری من تو همون وقتای تلف شده آخر بازیه ولی بد جوری تو ذوقم خورد همه برنامه هام برا آخر هفته کنار خانواده ام به فنا رفت. 

واسه آدمی مثل من سوز سرمای روزهای پاییز، حکم شلاق رو داره... سوزِ تنهایی و بی پناهی و ناامنی شه که هر لحظه میکوبه تو صورتم، پاییز فصل نچسبیه...

Amini.§