۱) امروز رو هم مرخصی بودم مثل چند روز قبل، عمده کارهای مفید من در این روز عبارت بودند از رفتن به دیدار دوست جانم به شکرانه بازگشتش از کربلا، تماشای فیلم me before you که آخرش وقتی نقش اول داستان تو یه کافی شاپ تو پاریس داشت با آرامش قهوه میخورد من با چشمهایی که گریه امونش رو بریده بود همینطور تا مغز استخونم می سوخت و خاکستر میشد. بقیه روزم به همنشینی طولانی با تشک، پتو و بالش و خوندن محاسبات نرم نچسب گذشت. و حالا در پایانی مضخرف تر که دارم از سرما می لرزم زیر لحاف، تو تاریکی و ساعت سه و نیم صبح با فکرهای تو مغزم جون می کنم.

۲) کنتاکت کار و درس بدجوری داره میره رو مخم اگه زندگی و پیشرفت این چیزیه که من دارم سپری میکنم، به معنی مفهوم زندگی و آدمهایی که از گذشته تا امروز رو زمین خدا بودن خیانت شده.

۳) جناب استاد نه تنها کلاسم رو به خاطر تعطیل رسمی بودن جمعه به تعویق نیانداخت بلکه طی یک فقره تماس تلفنی چند ساعت فوق برنامه هم برام برید. هرچند من آدم زمان زیاد نیستم که یک هفته و چند روز این ور اون ور دردی ازم دوا کنه و اوج بهره وری من تو همون وقتای تلف شده آخر بازیه ولی بد جوری تو ذوقم خورد همه برنامه هام برا آخر هفته کنار خانواده ام به فنا رفت. 

واسه آدمی مثل من سوز سرمای روزهای پاییز، حکم شلاق رو داره... سوزِ تنهایی و بی پناهی و ناامنی شه که هر لحظه میکوبه تو صورتم، پاییز فصل نچسبیه...