پاییز برای من بخودی خود مضخرفه؛ وقتی سرما بخورم، وقتی برا رسیدن به ترمینال دیر کنم،  ازقضا دوتا راننده تاکسی بخورن به پستم که سر مسافر تا مرز کتک زدن هم پیش برن، بعد بغل دستیم یه آدم عوضیه مریض و بیشعور باشه که از دستش بچپم یه گوشه باز وول بخوره و از دستش امنیت نداشته باشم میشه مضخرف به توان n. میشه یه روز عصبی کننده که مجبورم ۱۲ ساعت تو اتوبوس باشم تا فرداش ۱۲ ساعت بکوب دوتا درس نچسب رو با دوتا استاد نچسب تر تحمل کنم. همیشه از همه یه نفره های دنیا بیزار بودم؛ خونه، خیابون، کلاس، مسافرت حتی خوردن نوشیدنی یه نفره منو تا سرحد جنون عصبی میکنه. اما زندگی یه قانون ننوشته داره از هر چی بدت بیاد همون بسرت میاد منم از ترکش این قانون مستثنی نیستم. تنهایی فقط برا خداست نه بنده خدا... بجای پیشرفت واپس روی دارم می کنم، شاید به نوجوونی، شاید کودکی، شایدم به دوره بشر اولیه. به تجربه ی بی واسطه ی جهان حسی. شاید دارم هجرت می کنم به نیمکره راست مغزم! به دنیای امن تجسم و تصور و استعاره. به سلوک اسکیزوییدی. دنیا جای امنی نیست...