از وقتی اومدم اینجا یه بازگشتی داشتم به دوران تکامل خودم، n امین «دوره ی نوجوانی»! یعنی حالات عجیب غریبم خودمو یاد اون زمونام میندازه. پریشونی، سردرگمی، بحران هویت، وابستگی، ترس از مقاله و سمینار و رساله و حال به هم خوردگی از دانشجوی هم رشته ام در واحد علوم تحقیقات و ...! در کل حالت مسترشیپی که رو امور زندگیم پیدا کرده بودم رو از دست دادم. انگار که دوباره روز از نو و روزی از نو! دوباره از اول باید بزرگ شم اینجا. سرتیفیکیت بزرگسالیمو که تو یه داقوز آباد دیگه گرفتم، اینجا کانفِرم نمی کنن!

لژیونر محترم واحد علوم تحقیقات خیلی پررو تر، گستاخ تر، خودخواه تر و نچسب تر از اونی هست که بتونم به پروژه مشترک باهاش فکر کنم. یه خود گه پنداری محوی تو روح و روانش ریشه دوونده که خودشو گادفادر سیستم های هوشمند می دونه... برعکس اون چیزی که طبیعت شیرازی الاصل بودنم طلب می کنه، ترم پر چالشی رو پیش رو دارم شیطونه میگه کار و زندگیم رو ول کنم جمع کنم بیام همینجا بچسبم درس پوز این بابا رو بزنم...