وحشت همه وجودم رو فرا گرفته، ترس رو در قامت یک جسم نامرئی می بینم که به سمتم میاد و آرام آرام وجودم رو از درون تنم می خورد تا به مغزم برسه واز کار بندازه. سرما به تک تک سلولهای بدنم رسوخ کرده و کرخت شدم. فکرم منجمد شده، مغزم منجمد شده، روحم منجمد شده. سال هاست سرم درد میکنه برا دوچار شدن؛ کوچه به کوچه شهر به شهر می گردم تا دوچار بشم تا تلخی و ضعف تمام وجودم رو بگیره و رو دلم سنگینی کنه، سالهاست دوچارم، سالهاست وزنه ی سنگینی با تمام قدرتش وجودم رو به سمت خلا می کشه. انگار یک جسم‌ نامرئی اختیار زندگیم رو بدست گرفته بجای من حرف می زنه، بجای من تصمیم‌می گیره، بجای من حرکت میکنه و من اراده ای از خودم ندارم. درونم شده باغ وحش... باغ وحشی که من تنها موجود اهلیشم و از هر طرف به سمتم حمله می کنن. از این خودم که اختیارش دستم خودم نیست می ترسم. از این تنهایی منجمد کننده می ترسم. ازین موجود نامرئی که آرامش روحم رو گرفته می ترسم. از شب و تاریکی و تنهایی می ترسم. از جاده می ترسم. از آدمهایی که نمی شناسمشون می ترسم. همه وجودم شده ترس که روحم رو مچاله کرده، ارامشم رو گرفته، تمرکزم  رو دزدیده. دارم تو خلا جون می کنم و تقلا می کنم برا رها شدن، برا آرامشی که کمترین حقمه از زندگی.... ولی یه موجود نامرئی داره چنگ میندازه به گلوم... مچاله ام میکنه.... نفسم... نفسم بالا نمیاد