بدبخت ترین موجودات روی زمین ماییم، ماهایی که همیشه در میانه ایم، موجودات بیچاره ای هستیم ما. ما همیشه در حاشیه تاریخ هستیم. در حد تعریف نشده‌ای از خوشبختی، حد تعریف نشده‌ای از غمگین بودن، حد تعریف نشده‌ای از داشتن و به دست‌آوردن، دوست داشتن، دوست داشته شدن ... خندیدن و گریه کردن و هر چیز دیگری ... ما همیشه در آن‌قسمت میانه‌ایم که نه آنقدر خوشبختیم که فریاد بزنیم و خنده‌هامان بلند بلند باشد نه آنقدر غمگینیم که به چشم کسی بیاییم ... نه خنده های‌ مارا کسی میبیند نه گریه هایمان را، نه خنده هامان کسی را به خنده می اورد نه گریه مان.  گریه‌هامان مربوط به آن چند متر مربعِ اتاق خواب‌هایِ آخر شب است .. عشق بازیمان مربوط به همان چند متر مربع مخفی‌شده در هزار پستوی گم و دور و تاریک کنار کودکی و آینده و ... همیشه در طلب آن حد بالا و پایین مانده‌ایم ... چیزی جز آن نمی‌خواهیم و این میانه برایمان خوب نیست .. آنقدرخوب نیست که لذت ببریم و خوشحال و راضی باشیم. ما همیشه و هر صبح تمام تنهایی و بی کسی و عشق و دوست داشتن و نفرت و کینه های دلمان را بالا می‌آوریم توی همان پستو کنار هزار چیز پنهان شده‌ی دیگر ...