۱۰ مطلب با موضوع «غر زدن زیر رادیکال» ثبت شده است

پشت این میله مگر مرگ خلاصم بکند

من هنوزم، مثل یه دختر 6 ساله م... وقتی که میبینه دوستاش دارن بازی می کنن و اون اجازه بازی نداره، هنوزم بغض می کنم عین بیست و چند سال پیش! وقتی فکر میکنم به روزها و سال های گذشته ام انگار دلم تنگ میشه برا کهنگی اون افکار برای احساس های پوچی که زندگیمو در عین نابودی به چنگ گرفته بودن ولی این روزها همه این چیزا  تو زندگیم ثباتشون رو از دست دادن، آدما، لحظه ها، آرزو ها،خاطره ها همشون مهمان چند روزه ی دل من میشن و میرن. این روزها من خودمو بهت زده با یک دنیا آرزو و نیاز در کنار آدمایی که شاید درست حس منو دارن می بینم. وقتی دو بعد متضاد شخصیتی تو یه آدم به حد اعلا وجود داشته باشه، اون آدم میشه بدبخت ترین موجود روی کره ی زمین! آدمی که وسط طیف باشه... هم احساسی، هم منطقی! اونوقت باید تو بدبختی و فلاکت خودش دست و پا بزنه. ای کاش ژن یه بیماری روانی داشتم... میزد بالا... به زور شوک و دارو آروم میگرفتم رو تخت تیمارستان! بسمه دیگه!

+ گاهی یه اتفاق ساده بدجوری خالیت می کنه. خالی از همه چیزایی که تا دیروز زندگیتو پر از خوشبختی و لذت می کرده. به همشون تو یک لحظه کافر می شی. پرده ی خوش رنگ و لعاب پیش روت رو کنار می زنه و بهت میفهمونه که این مدت اون پشت هیچی نبوده! 

تاج بی بی

ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ : دنگ…، دنگ …. دنگ…

میدونم اگرقرار بشه فرصت دوباره ای برای زندگی داشته باشم، از آن فرصتهای افسانه ای یا از اون فرصتها که با به دست آوردنش میشه از اول زندگی کرد‌ و خیلی چیزها رو آدم خودش انتخاب کرد، بازهم به من فرصتهای محدود و گزنده رو میدادند. از اون فرصتها که فلان فرصت را داری به شرط از دست دادن فلان چیز. میدونم به شرط داشتن ساعت برنارد یا ماشین زمان زندگی برای من داشتن همین سرنوشت از اوله. داشتن همین زندگی برای باردوم از اول. داشتن همین زندگی رقت انگیز غمهای بیشتر با ترسهای بیشتر، با تنهایی های عمیقتر، باتحصیلکرده های بیسواد اما موفق تر بیشتری در اطرافم، باکارفرماهای نامردتر و چشم چرانتر، باموانع بیشتری مقابل تحصیل و کارم، با زندگی در کشور ظاهرا مسلمان باطنا هر چیز دیگری، با عشقهای کمتر و ممنوع تر با عاشقهای بازهم کمتر و دردآورتر با  تلخیهای گزنده تر که حتی قابل چشیدن هم نیستن، چه برسد به قورت دادن.... بهتر که فرصت دوباره زندگی ندارم، بهتر که بیشتر روزهای زندگیم گذشته و کمترش مونده. بهتر که ماشین زمان افسانه است. 

تاج بی بی

یک جنگجو که نجنگید ولی... شکست خورد

بدبخت ترین موجودات روی زمین ماییم، ماهایی که همیشه در میانه ایم، موجودات بیچاره ای هستیم ما. ما همیشه در حاشیه تاریخ هستیم. در حد تعریف نشده‌ای از خوشبختی، حد تعریف نشده‌ای از غمگین بودن، حد تعریف نشده‌ای از داشتن و به دست‌آوردن، دوست داشتن، دوست داشته شدن ... خندیدن و گریه کردن و هر چیز دیگری ... ما همیشه در آن‌قسمت میانه‌ایم که نه آنقدر خوشبختیم که فریاد بزنیم و خنده‌هامان بلند بلند باشد نه آنقدر غمگینیم که به چشم کسی بیاییم ... نه خنده های‌ مارا کسی میبیند نه گریه هایمان را، نه خنده هامان کسی را به خنده می اورد نه گریه مان.  گریه‌هامان مربوط به آن چند متر مربعِ اتاق خواب‌هایِ آخر شب است .. عشق بازیمان مربوط به همان چند متر مربع مخفی‌شده در هزار پستوی گم و دور و تاریک کنار کودکی و آینده و ... همیشه در طلب آن حد بالا و پایین مانده‌ایم ... چیزی جز آن نمی‌خواهیم و این میانه برایمان خوب نیست .. آنقدرخوب نیست که لذت ببریم و خوشحال و راضی باشیم. ما همیشه و هر صبح تمام تنهایی و بی کسی و عشق و دوست داشتن و نفرت و کینه های دلمان را بالا می‌آوریم توی همان پستو کنار هزار چیز پنهان شده‌ی دیگر ...

تاج بی بی

بی راهه رفتن‌حکایت شیرین, تلخ نمایی است

از حال این روزها اگر بخواهم بگویم شبیه ویرگول وسط جمله‌ایم که جای نادرستی آمده‌ام، معنای همه‌چیز را عوض کرده‌ام انگار و فرقی نمی‌کند دیگر، که جابه‌جا شوم یا نه، معنای آن‌چیزها برای ابد عوض شده‌اند و حتی اگر بشود معنای چیزها را دوباره و از نو ساخت دیر می شود دیگر ...

تاج بی بی

در امتداد این شب نفتی سقط جنونم کردی

وحشت همه وجودم رو فرا گرفته، ترس رو در قامت یک جسم نامرئی می بینم که به سمتم میاد و آرام آرام وجودم رو از درون تنم می خورد تا به مغزم برسه واز کار بندازه. سرما به تک تک سلولهای بدنم رسوخ کرده و کرخت شدم. فکرم منجمد شده، مغزم منجمد شده، روحم منجمد شده. سال هاست سرم درد میکنه برا دوچار شدن؛ کوچه به کوچه شهر به شهر می گردم تا دوچار بشم تا تلخی و ضعف تمام وجودم رو بگیره و رو دلم سنگینی کنه، سالهاست دوچارم، سالهاست وزنه ی سنگینی با تمام قدرتش وجودم رو به سمت خلا می کشه. انگار یک جسم‌ نامرئی اختیار زندگیم رو بدست گرفته بجای من حرف می زنه، بجای من تصمیم‌می گیره، بجای من حرکت میکنه و من اراده ای از خودم ندارم. درونم شده باغ وحش... باغ وحشی که من تنها موجود اهلیشم و از هر طرف به سمتم حمله می کنن. از این خودم که اختیارش دستم خودم نیست می ترسم. از این تنهایی منجمد کننده می ترسم. ازین موجود نامرئی که آرامش روحم رو گرفته می ترسم. از شب و تاریکی و تنهایی می ترسم. از جاده می ترسم. از آدمهایی که نمی شناسمشون می ترسم. همه وجودم شده ترس که روحم رو مچاله کرده، ارامشم رو گرفته، تمرکزم  رو دزدیده. دارم تو خلا جون می کنم و تقلا می کنم برا رها شدن، برا آرامشی که کمترین حقمه از زندگی.... ولی یه موجود نامرئی داره چنگ میندازه به گلوم... مچاله ام میکنه.... نفسم... نفسم بالا نمیاد 
تاج بی بی

اگر دردم یکی بودی چه بودی....

کاش شعورتون بکشه برای گفتن از درد های زندگیتون و پهن کردن سفره ی دلتنگیتون، به منِ دلتنگِ بخت برگشته ی شکست خورده پناه نیارید! من بلدم فقط سکوت کنم، لبخند ژکوندی تحویلتون بدم، سرم رو به علامت تأیید کمی به سمت پایین خم کنم و در دل آرزو کنم که هر چه زودتر دهنتون رو ببندید و خفه شید. 

۰ نظر
تاج بی بی

آبان شروع هر زمستان جدید است

نمیدونم جریان چیه... ولی روزام یه جورای عجیبی داره میگذره... یه جورای عجیبی که انگار یه چیزی داره تموم میشه... یه چیزی قراره به آخر برسه. انگار یه آخری نزدیکه... نمی دونم چه آخری! آدم تعداد سال های دانشجوییش رو که میبینه تازه میفهمه کمم عمر نکرده! مغزه آدمیزاده دیگه. ولش کنی هر چی دلش میخواد فکر می کنه. زنده س به یه مشت اِرور!  مغزِ عزیز و مهربان و کج فهمِ من! صِرف اینکه همه چیز هنوز شکلِ پنج، ده و یا حتی بیست سال پیشه، دلیل نمیشه که هنوز چیزی از عمر من نگذشته باشه. بد نیست که گاهی بهم آلارم بدی! 

تاج بی بی

My Sasy classmate

از وقتی اومدم اینجا یه بازگشتی داشتم به دوران تکامل خودم، n امین «دوره ی نوجوانی»! یعنی حالات عجیب غریبم خودمو یاد اون زمونام میندازه. پریشونی، سردرگمی، بحران هویت، وابستگی، ترس از مقاله و سمینار و رساله و حال به هم خوردگی از دانشجوی هم رشته ام در واحد علوم تحقیقات و ...! در کل حالت مسترشیپی که رو امور زندگیم پیدا کرده بودم رو از دست دادم. انگار که دوباره روز از نو و روزی از نو! دوباره از اول باید بزرگ شم اینجا. سرتیفیکیت بزرگسالیمو که تو یه داقوز آباد دیگه گرفتم، اینجا کانفِرم نمی کنن!

لژیونر محترم واحد علوم تحقیقات خیلی پررو تر، گستاخ تر، خودخواه تر و نچسب تر از اونی هست که بتونم به پروژه مشترک باهاش فکر کنم. یه خود گه پنداری محوی تو روح و روانش ریشه دوونده که خودشو گادفادر سیستم های هوشمند می دونه... برعکس اون چیزی که طبیعت شیرازی الاصل بودنم طلب می کنه، ترم پر چالشی رو پیش رو دارم شیطونه میگه کار و زندگیم رو ول کنم جمع کنم بیام همینجا بچسبم درس پوز این بابا رو بزنم... 

تاج بی بی

در جبر جهان مجبور

پاییز برای من بخودی خود مضخرفه؛ وقتی سرما بخورم، وقتی برا رسیدن به ترمینال دیر کنم،  ازقضا دوتا راننده تاکسی بخورن به پستم که سر مسافر تا مرز کتک زدن هم پیش برن، بعد بغل دستیم یه آدم عوضیه مریض و بیشعور باشه که از دستش بچپم یه گوشه باز وول بخوره و از دستش امنیت نداشته باشم میشه مضخرف به توان n. میشه یه روز عصبی کننده که مجبورم ۱۲ ساعت تو اتوبوس باشم تا فرداش ۱۲ ساعت بکوب دوتا درس نچسب رو با دوتا استاد نچسب تر تحمل کنم. همیشه از همه یه نفره های دنیا بیزار بودم؛ خونه، خیابون، کلاس، مسافرت حتی خوردن نوشیدنی یه نفره منو تا سرحد جنون عصبی میکنه. اما زندگی یه قانون ننوشته داره از هر چی بدت بیاد همون بسرت میاد منم از ترکش این قانون مستثنی نیستم. تنهایی فقط برا خداست نه بنده خدا... بجای پیشرفت واپس روی دارم می کنم، شاید به نوجوونی، شاید کودکی، شایدم به دوره بشر اولیه. به تجربه ی بی واسطه ی جهان حسی. شاید دارم هجرت می کنم به نیمکره راست مغزم! به دنیای امن تجسم و تصور و استعاره. به سلوک اسکیزوییدی. دنیا جای امنی نیست...
تاج بی بی

برگ برگ این شب سیاه یکان یکان درد می کشد...

۱) امروز رو هم مرخصی بودم مثل چند روز قبل، عمده کارهای مفید من در این روز عبارت بودند از رفتن به دیدار دوست جانم به شکرانه بازگشتش از کربلا، تماشای فیلم me before you که آخرش وقتی نقش اول داستان تو یه کافی شاپ تو پاریس داشت با آرامش قهوه میخورد من با چشمهایی که گریه امونش رو بریده بود همینطور تا مغز استخونم می سوخت و خاکستر میشد. بقیه روزم به همنشینی طولانی با تشک، پتو و بالش و خوندن محاسبات نرم نچسب گذشت. و حالا در پایانی مضخرف تر که دارم از سرما می لرزم زیر لحاف، تو تاریکی و ساعت سه و نیم صبح با فکرهای تو مغزم جون می کنم.

۲) کنتاکت کار و درس بدجوری داره میره رو مخم اگه زندگی و پیشرفت این چیزیه که من دارم سپری میکنم، به معنی مفهوم زندگی و آدمهایی که از گذشته تا امروز رو زمین خدا بودن خیانت شده.

۳) جناب استاد نه تنها کلاسم رو به خاطر تعطیل رسمی بودن جمعه به تعویق نیانداخت بلکه طی یک فقره تماس تلفنی چند ساعت فوق برنامه هم برام برید. هرچند من آدم زمان زیاد نیستم که یک هفته و چند روز این ور اون ور دردی ازم دوا کنه و اوج بهره وری من تو همون وقتای تلف شده آخر بازیه ولی بد جوری تو ذوقم خورد همه برنامه هام برا آخر هفته کنار خانواده ام به فنا رفت. 

واسه آدمی مثل من سوز سرمای روزهای پاییز، حکم شلاق رو داره... سوزِ تنهایی و بی پناهی و ناامنی شه که هر لحظه میکوبه تو صورتم، پاییز فصل نچسبیه...

تاج بی بی